شب بود. خانمم را برده بودم دکتر. هنوز نوبتش نشده بود. دوستی میخواست پولی به حساب من انتقال بدهد، ولی هرچه تلاش کرده بود، نشده بود. از او خواستم جلوی بانک بماند تا بروم و پول را بگیرم. تا پیش او فاصلهی زیادی بود، ولی با ماشین، کوتاه به نظر میآمد. تازه رسیده بودم جلوی بانک که خانمم زنگ زد و گفت کارش تمام شده است. گفتم چند دقیقهی دیگر میرسم. در راه بازگشت، به چند چراغ قرمز برخوردم و کمی هم ترافیک و خلاصه دیرتر از آنکه فکر میکردم رسیدم.
من این طرف خیابان منتظر بودم تا بانو بیاید سوار شود و او هم آن طرف مانده بود و ماشینها اجازه نمیدادند رد شود. دقایقی طول کشید و در این مدت ماشینهای مدلبالای زیادی خواستند او را برسانند! نمیدانم جلوی این بیمارستانِ متعلق به سپاه ـ که یک طرفش به ادارهی اطلاعات و طرف دیگرش به حوزهی علمیهی خواهران چسبیده است ـ در قیافهی یک بانوی چادری که سعی میکرد از عرض خیابان رد شود، چه دیده بودند.
بالأخره آمد و تا رسید، دعوا را شروع کردیم؛ او معتقد بود من مثل همیشه دیر آمدهام و او را کنار خیابان کاشتهام و باعث شدهام بوقهای هرزه، او را اذیت کنند. من هم میگفتم که فکر راهبندان را نکرده بودم و تو اصلاً باید همانجا توی بیمارستان مینشستی تا من برسم و تماس بگیرم.
اوضاع که آرام شد، یاد حکایتی افتادم که در آن، آقایی به بانک رفته بود و برای انجام کاری، کیف پولش را روی پیشخان گذاشته بود. دزد فرصتشناسی در یک لحظه کیف را قاپیده بود و از صحنه خارج شده بود. مردم شروع کرده بودند به تحلیل و مقصریابی. یکی صاحب کیف را مقصر دانسته بود، دیگری کارمند بانک را و یکی دیگر هم پلیس بانک را و ... . در این میان اما صاحب کیف مسروقه، رو کرده بود به آنها و گفته بود: اینطور که شما میفرمایید، تنها کسی که هیچ جرمی مرتکب نشده، آن دزد محترم است!
+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 12:21  توسط طاهری
|
سلام. چهطوري؟ خوبي؟ چه ميکني؟ کجاهايي؟ تو که سراغ ما را نميگيري، گفتم خودم دست به کار بشوم و سلامي بفرستم و حسب حالي بنويسم. ما هم اي، بد نيستيم. نفسي ميآيد و گاهي نميخواهد که برود. بانو هم بد نیست. بندهزاده هم دارد بزرگ میشود. حامد امروز پدر شد. نگار دیروز یکساله شد. محمد، مرخصیاش تمام شد و رفت. سفینه برقرار است. مجید از مالزی نوشته است. سیاوش زده به سیم آخر. م.ی استندبای است. هادی هنوز یخِ دستهایش باز نشده است. ریحانهی ری باز هم گِلِه دارد. مصطفی هم عوالمی دارد. من هم که اوراقتر از همیشه.
مثل همهي کساني که وقتي ميخواهند چيزي بنويسند، نميدانند از کجا بايد شروع کنند، من هم ... . اما من راهش را ياد گرفتهام؛ کلمات را در بند نميکشم. ميگذارم تا خودشان بيايند و رديف شوند.
ميخواستم از خودم بگويم. اوضاع خوب است و نیست. برزخی است برای خودش. همان داستان همیشگیِ روزمرگی؛ عین شتری که سر چاهی بستهاند تا روزی هزار بار جلو و عقب برود و دَلو پر از آب را از چاه بیرون بکشد، مسیر خانه و «کار»خانه را هر روز میروم میآیم، بیهیچ تنوعی. فقط گاهی کتاب تازهای، شعر تَری، پُست خواندنیای. همین. یک دنیا کار نکرده دارم، ولی خیلی وقتها کاری برای انجام دادن ندارم.
خانه را تا آخر ماه بايد تخليه کنيم. مشکل خانه ـ خدا را شکر ـ دارد بهطور ریشهای حل میشود. کلاً داریم قيد مسکن را میزنیم؛ چه از نوع مهر، چه از نوع کين. پول آب را هم باید بدهیم، پول گاز جدا.
اما ناشکری نباید کرد؛ اوضاع اینقدرها هم بد نیست. ماهی يک ساعت درس ميخوانم. کار هم تا دلت بخواهد. پولش را هم قرار است آخر سال بدهند. يعني شايد بدهند. يعني اولش قرار بود آخر سالي که گذشت بدهند، ولي ندادند؛ ميگويم شايد آخر امسال بدهند. در عوض 45 هزار تومان یارانهمان را ماه به ماه به حسابمان میریزند. مذاکرات هم رضایتبخش بوده. و از همه مهمتر اینکه مدتی است دوباره دارم حافظ میخوانم.
باز هم برایت نامه مینویسم. حرفهای مهمتری دارم. تو هم بنویس. از خودت بگو. چه خبر؟ کجایی؟ چه میکنی؟
+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 17:13  توسط طاهری
|
راه افتاده بود سمت در و داشت میرفت. گفتم: کجا داری میری؟
گفت: دارم میرم بار بیارم/دیرم شده عجله دارم ... .
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 13:51  توسط طاهری
|
عشق ميورزم و اميد که اين فن شريف
چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود!
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 13:58  توسط طاهری
|
کردهام توبه به دست صنم ِ بادهفروش
که دگر مي نخورم بيرخ ِ بزمآرايي
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 17:53  توسط طاهری
|
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
که وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 12:54  توسط طاهری
|
سحر کرشمهي چشمت به خواب ميديدم
زهي مراتب خوابي که به ز بيداري است
+ نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 12:24  توسط طاهری
|
دانشگاه اديان دورهاي را برگزار کرده بود با نام «گفتوگوي آکادميک الاهياتي بين اسلام و مسيحيت» و با همکاری جامعةالمصطفی و دانشگاه پادِربورن. ده بيست نفر از دانشجويان دورههای ارشد و دکتری آلماني آمده بودند تا دو هفته با دانشجويان و اساتيد قم «گفتوگو» کنند. در ميان آلمانيها، ترکتبارهايی هم بودند که همه مسلمان و سنّي بودند. من در بين دانشجويان ايراني شرکتکننده در اين طرح نبودم، اما يکي دو نشستش را رفتم. مثل هميشه نبوغ و هنر ما در برنامهريزي و اداره، بيش از هر چیز خود را به رخ میکشید، اما در پايان دوره هر دو طرف از ماجرا راضي بودند. يکي از خانمهاي آلماني توي برگهي نظرخواهي نوشته بود: قبل از آمدن به ايران فکر ميکردم در اينجا ربوده خواهم شد و حالا که دارم ميروم، ايرانيها را به شدت دوستداشتني ميبينم. من از ديدن برخوردهاي گرم و غالباً بيتظاهرِ ايرانيان مسلمان و ژرمنهاي مسيحي لذت ميبردم و از شما چه پنهان بارها به حال همهشان غبطه خوردم. هرکسی که حرفی برای گفتن داشت، ميرفت پشت ميکروفون و از باور خودش دفاع ميکرد و ديگران به چالشش ميکشيدند. گاه حتي کار به جدل و جدال ميکشيد، اما خيلي زود رفاقت جاي عصبيت را ميگرفت. من شبیه چنین نشستهایی را قبلاً هم دیده بودم، اما این یکی چیز دیگری بود. فضای دوستانهی گفتوگوها خیلی عجیب بود و من با اینکه خیلی کم در بین این دوستان بودم، چیزهایی زیادی از رفتارشان آموختم. در این جلسات حسرت عمیقی هم بر دلم نشست، که در بند بعدی به آن میپردازم.
در این نشستها تا آنجا که بحث ميان مسلمانان و مسيحيان بود، جدال چنداني نبود؛ اما گاه که بحثي درونمذهبي به ميان ميآمد، دعواي شيعه و سني درميگرفت. از اين ديدينيتر، لحظهاي بود که ايراني شيعهاي بالا رفته بود و حرفي زده بود و ايراني شيعهي ديگري با او موافق نبود. هرچند در اين مواقع هم اوضاع خيلي زود آرام میشد و خنده فضاي سالن را پر ميکرد، اما آشکارا معلوم بود که هرچه اشتراکات بيشتر ميشود، انگار گفتوگو سختتر ميشود! دستکم براي ما ايرانيها. گفتوگو بين يک مسلمان و يک غيرمسلمان معمولاً راحتتر از گفتوگوي يک شيعه و سني رخ مي دهد و گفتوگوي يک شيعه و يک سني خيلي وقتها کمتنشتر از گفتوگوي دو شيعه که بر سر اصول و فروع و مسائل اساسي دين و مذهبشان اشتراک نظر دارند و بر سر موضوع جزئيتري اختلاف! آقاي رحيمپور ازغدي را در نظر بگیرید که تقريباً هر روز و هر شب در قاب تلویزیون به ارشاد خلقالله مشغولند. ايشان که گمان ميکنم تاکنون از علم و دين و فلسفه و فرهنگ و سياست و اقتصاد گرفته تا هنر و ورزش باستاني و جديد و بسياري موضوعات ديگر، هيچ عرصهاي را از شعاع نظریهپردازی خود محروم نگذاشتهاند، آنگاه که با بودائيان و هندوها و يهوديان و مسيحيان مينشينند، تنها سخن از اشتراکات ميگويند و مراسمهای دعاخوانی مشترک برگزار میکنند و مدام لبخند به لب دارند؛ اما آنگاه که از بد حادثه روي سخن ايشان با ايرانيانِ مسلمانِ شيعهي دوازده اماميِ زبانم لال، اندکي متفاوتانديش است، اگر خندهاي هم بر گوشهي لبان مبارکشان مينشيند، از دو حال خارج نيست؛ يا از نوع پوزخند است، يا از جنس نيشخند.
من هم مثل همهی کسانی که همواره بر گفتوگو پافشاری میکنند، همواره دم از گفتوگو زدهام؛ اما شاید هیچوقت اینقدر با این حس عجین نبودهام که جهانی که در آن زندگی میکنیم، زیستنیتر خواهد شد، اگر گفتوگو را آیین درویشی بدانیم.
+ نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 21:38  توسط طاهری
|
خواندن
شنیدن
یا سرودن
فرقی نمیکند؛
گاهی چارهای جز شعر نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 18:46  توسط طاهری
|
قبلالتحرير:
چه مي شود کرد؟ وقتي خسروان را نازکي طبع لطيف، تا به حدي است که آهسته دعا نتوان کرد، جز اينکه سربهسر دوستان بگذاري، چه کاري از دستت برميآيد؟ مدتها بود که ميخواستم سربهسر رفقاي وبلاگي بگذارم، اما فرصت دست نميداد. تا اينکه شبي دو مهمان آنقدر خروپف کردند که قيد خوابيدن زديم و بلند شديم و شروع کرديم به نوشتن. اين مختصر، حاصل آن شبزندهداري است و ميدانم چيز قابلي نيست. بخصوص که من از ادبيات کهنمان تقريباً هيچ نميدانم و تنها اداي آن را درآوردهام. از اين جهت از اهل ادب عذرخواهي ميکنم، بهويژه از خود سياوش و آقاي بابايي. اگر عمري باشد، براي دوستان ديگر هم از اين کارها خواهم کرد.
ذکر شيخنا و مولانا
بوسعیدآن عالم عامل، آن عارف واصل، آن صوفیِ ابنُ الوَخت، آن مرد خوشبخت، آن نگارندهی پستهای دخترکُش، شیخنا و مولانا سیاوش، المُکَنّی بِبوسعید، شب تا صبح بیدار بودی و صبح تا شب سر کار بودی و در کارِ وبلاگنویسی پُرکار بودی و نوازندهی تار بودی و ... .
شیخ را گفتند: چاشت چه کنی؟ گفت: تار زنم. گفتند: نیمچاشت چه کنی؟ گفت: دوتار زنم. گفتند: نهار چه کنی؟ گفت: سهتار زنم. گفتند: شب چه کنی؟ گفت: گیتار زنم. گفتند: نصف شب چه کنی؟ گفت: تارنما بینم. گفتند: چون بخوابی، چه بینی؟ گفت: تار بینم. گفتند: چون برخیزی چه بینی؟ گفت: تار بینم. و حاضران در شگفت شدند، از این ایهام که در «تارِ» او بود.
شیخنا ـ اعلی الله مقامه ـ کرامت بسیار داشت. نقل است که وقتي، شیخنا الاردبیلی ـ رضیالله عنه ـ در راه همیرفت، تا به شیخ بوسعید رسید. شیخ را دید، طعامی ساخته، سفرهای انداخته، قامبیوتر برافراخته، نان همیخورد و اخبار سیاسی همیخواند و حرص همیزد. شیخنا اردبیلی ورا گفت: «یا شیخ، این چه کاري است؟ یا نان بخور، یا حرص. خویش را آزار چه دهی؟!» شیخنا بوسعید ـ قدّس الله سره ـ نگاهی بکرد و بگفت: «یا شیخ! ما را به حال خویش وا گذار که جز این نتوانیم کرد!» شیخنا الاردبیلی لَختی سر در جَیب تفکر فرو برد و چون حکمت این سخن درنیافت، باز پرسید: «شیخ! این کرده را حکمتی بایست. این بنده را آگاه فرما.» شیخنا بوسعید ـ قدس الله نفسه الزکیة ـ فرمود: «مگر نشنيدهاي که «چون دست نمیرسد به بیبی ... الي آخر.» نقل است که چون شیخ اردبیلی این سخن بشنید، فریادی برآورد و سر به بيابان گذاشت و از هوش برفت، از مهابتِ این گفتار. مريدان در پي او دويدند و چون رسيدند، او را يافتند پيرهن دريده، گريبان چاک کرده، کف بر لب هميآورد. چون به هوش بیامد، او را معنای سخنِ شیخ بوسعید ـ رضوان الله علیه ـ پرسیدند، فرمود: «یعنی ما عمری به آزار مردم مشغول بودیم و اینک که دستمان به مردم نمیرسد، خویشتن میآزاریم.»
شیخ سخنان عالی نیز بسیار داشت. وقتي، کتابي نبشت، نامش
عليه ما عليه[
في شرح فيه ما فيه]. خوانديم، نامي از ما نبود آنجا، ليکن به خط خوش نبشته بود: "ما را هيچ نپرسيدند، فرموديم: «
هوا سرد است.» نيز: «
يلداي عشق مني تو»."
زماني هم فرمود: «
سگ، سکوت، کوير» و «
درود بر شیخ صفی و تبارش!». او را گفتند: مردي چه باشد؟ فرمود: «
گاهی اگر مثل بچهها و زنها گریه نکنی، خیلی نامردی.» پرسيدند فلان چيز چرا فلانگونه شد؟ فرمود: «
این هم از آن سوالهاست که ما باید از ایشان بپرسیم، اما ایشان پیشدستی میفرمایند ... .»
نقل است که روزي شيخ در راه هميرفت تا به
تويوتا رسيد. و اين تويوتا گفتهاند زيبارويي بود از ترکان جاپونيه، شايد هم کُريا. بگذريم. نقل است هميرفت تا به تويوتا رسيد. شيخ را ديدند دستار از سر برداشت و آهي برکشيد و به آواي بلند گفت:
فعلن خداحافظ! و اين ورد را اثري بودي که شيخ را از ديدهها نهان کردي و تا به امروز نيامدي که نيامدي. رحمةالله عليه
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 20:5  توسط طاهری
|