ذکر شيخنا و مولانا بوسعید
چه مي شود کرد؟ وقتي خسروان را نازکي طبع لطيف، تا به حدي است که آهسته دعا نتوان کرد، جز اينکه سربهسر دوستان بگذاري، چه کاري از دستت برميآيد؟ مدتها بود که ميخواستم سربهسر رفقاي وبلاگي بگذارم، اما فرصت دست نميداد. تا اينکه شبي دو مهمان آنقدر خروپف کردند که قيد خوابيدن زديم و بلند شديم و شروع کرديم به نوشتن. اين مختصر، حاصل آن شبزندهداري است و ميدانم چيز قابلي نيست. بخصوص که من از ادبيات کهنمان تقريباً هيچ نميدانم و تنها اداي آن را درآوردهام. از اين جهت از اهل ادب عذرخواهي ميکنم، بهويژه از خود سياوش و آقاي بابايي. اگر عمري باشد، براي دوستان ديگر هم از اين کارها خواهم کرد.
ذکر شيخنا و مولانا بوسعید
آن عالم عامل، آن عارف واصل، آن صوفیِ ابنُ الوَخت، آن مرد خوشبخت، آن نگارندهی پستهای دخترکُش، شیخنا و مولانا سیاوش، المُکَنّی بِبوسعید، شب تا صبح بیدار بودی و صبح تا شب سر کار بودی و در کارِ وبلاگنویسی پُرکار بودی و نوازندهی تار بودی و ... .
شیخ را گفتند: چاشت چه کنی؟ گفت: تار زنم. گفتند: نیمچاشت چه کنی؟ گفت: دوتار زنم. گفتند: نهار چه کنی؟ گفت: سهتار زنم. گفتند: شب چه کنی؟ گفت: گیتار زنم. گفتند: نصف شب چه کنی؟ گفت: تارنما بینم. گفتند: چون بخوابی، چه بینی؟ گفت: تار بینم. گفتند: چون برخیزی چه بینی؟ گفت: تار بینم. و حاضران در شگفت شدند، از این ایهام که در «تارِ» او بود.
شیخنا ـ اعلی الله مقامه ـ کرامت بسیار داشت. نقل است که وقتي، شیخنا الاردبیلی ـ رضیالله عنه ـ در راه همیرفت، تا به شیخ بوسعید رسید. شیخ را دید، طعامی ساخته، سفرهای انداخته، قامبیوتر برافراخته، نان همیخورد و اخبار سیاسی همیخواند و حرص همیزد. شیخنا اردبیلی ورا گفت: «یا شیخ، این چه کاري است؟ یا نان بخور، یا حرص. خویش را آزار چه دهی؟!» شیخنا بوسعید ـ قدّس الله سره ـ نگاهی بکرد و بگفت: «یا شیخ! ما را به حال خویش وا گذار که جز این نتوانیم کرد!» شیخنا الاردبیلی لَختی سر در جَیب تفکر فرو برد و چون حکمت این سخن درنیافت، باز پرسید: «شیخ! این کرده را حکمتی بایست. این بنده را آگاه فرما.» شیخنا بوسعید ـ قدس الله نفسه الزکیة ـ فرمود: «مگر نشنيدهاي که «چون دست نمیرسد به بیبی ... الي آخر.» نقل است که چون شیخ اردبیلی این سخن بشنید، فریادی برآورد و سر به بيابان گذاشت و از هوش برفت، از مهابتِ این گفتار. مريدان در پي او دويدند و چون رسيدند، او را يافتند پيرهن دريده، گريبان چاک کرده، کف بر لب هميآورد. چون به هوش بیامد، او را معنای سخنِ شیخ بوسعید ـ رضوان الله علیه ـ پرسیدند، فرمود: «یعنی ما عمری به آزار مردم مشغول بودیم و اینک که دستمان به مردم نمیرسد، خویشتن میآزاریم.»
شیخ سخنان عالی نیز بسیار داشت. وقتي، کتابي نبشت، نامش عليه ما عليه[في شرح فيه ما فيه]. خوانديم، نامي از ما نبود آنجا، ليکن به خط خوش نبشته بود: "ما را هيچ نپرسيدند، فرموديم: «هوا سرد است.» نيز: «يلداي عشق مني تو»."
زماني هم فرمود: «سگ، سکوت، کوير» و «درود بر شیخ صفی و تبارش!». او را گفتند: مردي چه باشد؟ فرمود: «گاهی اگر مثل بچهها و زنها گریه نکنی، خیلی نامردی.» پرسيدند فلان چيز چرا فلانگونه شد؟ فرمود: «این هم از آن سوالهاست که ما باید از ایشان بپرسیم، اما ایشان پیشدستی میفرمایند ... .»
نقل است که روزي شيخ در راه هميرفت تا به تويوتا رسيد. و اين تويوتا گفتهاند زيبارويي بود از ترکان جاپونيه، شايد هم کُريا. بگذريم. نقل است هميرفت تا به تويوتا رسيد. شيخ را ديدند دستار از سر برداشت و آهي برکشيد و به آواي بلند گفت: فعلن خداحافظ! و اين ورد را اثري بودي که شيخ را از ديدهها نهان کردي و تا به امروز نيامدي که نيامدي. رحمةالله عليه
