تبليغاتX
اوراق

دگمه ی play را می زنم. مامور اول با باتوم می کوبد توی سر یک دحتر. دختر می افتد. پسری برای کمک به طرف دختر می دود. مامور دوم موهای سر پسر را می گیرد، سرش را به جلو خم می کند و  با لگد محکم  می زند توی دلش. مچاله می شوم. می شکنم. خرد می شوم. این همه اطمینان از کجا؟!
به یقین باتوم حسودی ام می شود.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:35 توسط طاهری |

دو شب پیش رفته بودم دیدن حسین که ماه رمضان ده دوازده روزی را همین قم در انفرادی گذرانده بود. دو تا از بچه‌ها هم بودند که آنها نیز یک‌جورهایی خان‌گَزیده بودند. محمد را از مرکز ادیان بیرون کرده‌اند و رضا هم بعد از چند جلسه برو بیا و کلی سین جیم، شهریه‌اش را قطع کرده‌اند. برادرِ محمد، علی ـ که آن شب در بین ما نبود ـ هم بعد از دو سال تحصیل در کارشناسی ارشدِ مدرسی معارف، مجبورش کردند دوباره کنکور بدهد و وقتی باز هم نفر اول همان رشته شد، در مرحله‌ی تحقیق و مصاحبه ردش کردند. وقتی برای پی‌گیری علت به نهاد رهبری مراجعه کرده بود، گفته بودند: "شما یه جور حرّیّت فکری دارید و به درد مدرسی معارف نمی‌خورید!" دوستی که برای تحقیق در باره‌ی علی با او تماس گرفته بودند، می‌گفت بارها پرسیدند فلانی به آقای احمدی‌نژاد رأی داده یا نه؟!

دیدار آن شب در حقیقت برای دلداری دادن به حسین بود که به رغم آنکه شهریه‌اش از مدت‌ها قبل قطع بود، بعد از آزادی، از محل کارش ـ دارالحدیث ـ هم بیرونش کرده‌اند. روزی که محمد این خبر را داد، بیشتر از زمان دستگیری‌اش ناراحت شدم. خود حسین هم آن موقع که آزاد شده بود و تلفنی صحبت کردیم، نشانی از خستگی و ناراحتی در صدایش نبود و همان شادابی همیشگی‌اش را داشت. اما این بار اوضاع کلی فرق کرده بود. موهای سفید سرش بیشتر شده بود. کم‌حرف‌تر شده بود و کمتر می‌خندید. در آن یک ساعت کلی مسخره‌بازی در آوردم و دری وری گفتم تا کمی بخندد. هرچند بیکار ننشسته و با وجود تخصصی که دارد و البته تعهدی که ندارد!، به کارهای سخت‌تر و کم‌دستمزدتر آن هم در خانه روی آورده است، ولی نمی‌توانم انکار کنم که دیگر حسین سابق نیست.

آن شب که دیدمش، حال خرابم خراب‌تر شد. فکر اینکه دو تا دختر و همسر حسین چه باید بخورند و چه باید بپوشند، داشت دیوانه‌ام می‌کرد. تا آنجا که من می‌دانم، حسین، هم نماز می‌خواند، هم روزه می‌گیرد، هم زیارت می‌رود و مهم‌تر از همه اینکه انسان است! دست دارد، پا دارد، سر دارد، دهان دارد، ناطق است، راه می‌رود، فکر می‌کند و ... . هرچند ظاهراً مشکل دقیقاً همین‌جاست که "فکر می‌کند"! واقعیت این است که مسئولان ما "حیوان" ناطق می‌خواهند نه "انسان". حیوان ناطق مثل برّه‌ی ناقلا، مثل پاریکال، مثل همه‌ی خرها و سگ‌های باوفای کارتون‌ها.

همه‌ی اینهایی که گفتم، عین واقعیت بود، اما نمی‌خواهم در اینجا اسلام، اخلاق و مردانگی را یاد حضرات و برادران بیاورم. نمی‌خواهم سخن از حقوق اولیه‌ی آدم‌ها بزنم؛ که کار از این حرف‌ها گذشته و دیگران پیش‌تر و بیش‌تر گفته‌اند. می‌خواهم بگویم که این دوستان اگر با سیره‌ی بزرگان دین در رعایت حقوق انسان‌ها بیگانه‌اند، با اصول اولیه‌ی مملکت‌داری بیگانه‌ترند. آنها ظاهراً نمی‌دانند یا می‌ترسند بدانند که با هر سرکوب، دایره‌ی مخالفت بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود. وقتی یکی را می‌گیرند، می‌زنند و یا اخراج می‌کنند، همسر، فرزندان، برادر و خواهرها، پدر و مادر و دوستان و اقوامش هم بیدار می‌شوند. حتی اعضایی از خانواده و فامیل که هیچ‌گاه سیاسی نبوده‌اند، در اثر این برخوردها سیاسی می‌شوند و به مخالفت بر می‌خیزند. چیزی که الآن در چهره‌ی همه‌ی خان‌گزیده‌ها می‌شود دید، از جمله محمد، علی و رضا، آمیزه‌ای از خشم فروخورده، انگیزه‌های فراوان برای فعالیت، امید و ایمان بیش از پیش به راهی است که در آنند. دوستان من و همه‌ی آنهایی که به طریقی آزار دیده‌اند، اکنون دیگر انگیزه‌ی شخصی هم برای فعالیت‌های سیاسی‌شان دارند و برخوردهای چکشی نه تنها زهر چشمشان را نگرفته، که ترسشان را هم ریخته است. سرکوب‌ها در نهایت به نفع جریان معترض تمام خواهد شد و به زیان جریان سرکوب‌گر. مصداق همان آیه‌ی شریف که می‌گوید: چه بسا چیزهایی که بدتان می‌آید، ولی خیر شما در آنهاست و چه بسا چیزهایی که دوستشان دارید، ولی به ضرر شماست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:53 توسط طاهری |

محمد قوچانی عزیز آزاد شد. در این روزهای "سگی" که از در و دیوار و زمین و آسمان تلخی می‌بارد، خبر از این شیرین‌تر نمی‌شد شنید. آزادی بقیه‌ی زندانیان سیاسی را نه از قوه‌ی غذائیه، که از خدا می‌خواهیم.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:54 توسط طاهری |

به امید آزادی همه‌ی زندانیان سیاسی، به نشانه‌ی اعتراض به احکام ناعادلانه به‌ویژه حکم شهاب طباطبایی و نیز برخوردهای غیرانسانی با متهمان در سراسر کشور، سالروز میلاد امام رضا(ع) را روزه می‌گیریم.
دوستانی که با این حرکت موافقند، ضمن اعلام همراهی در سایت‌ها و وبلاگ‌های خودشان، به هر شکلی که می‌توانند، اطلاع‌رسانی کنند.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:49 توسط طاهری |

گاهی احساس می‌کنی حرف‌هایی داری که نمی‌تونی بزنی و حرفایی که می‌تونی بزنی، دردی از تو دوا نمی‌کنه و باری از روی دوشت بر نمی‌داره. خب، در این حالت بهترین کار اینه که یه چند وقتی بزنی بغل و دل بدی به آواز شجریان، سه‌تار کیهان کلهر و دوتار حاج قربان، در شب، سکوت، کویر.
تا بعد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:38 توسط طاهری |

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها

شدند

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است:

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!


داستانی از مرحوم منوچهر احترامی. عنوان داستانو از اینترنت پیدا کرده م. شاید این نباشه.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 3:49 توسط طاهری |

من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:36 توسط طاهری |

سال‌هاست در این مملکت، مسئولان مایه‌ی انبساط خاطر مردم شده‌اند و با حرف‌هایی که می‌زنند و کارهایی که می‌کنند، هر روز دارند به ملت حال می‌دهند. آقایان آنقدر در این کار ماهرند که هرچقدر هم بخواهی خودت را تحت تأثیر تلخی‌ها و نابسامانی‌ها قرار بدهی و در غم و غصه غوطه‌ور شوی، می‌خندانندت.
خب، البته رفقا خودشان بهتر از من می‌دانند که مثال در این باره بسیار است، ولی من از باب نمونه به چند نمونه! اشاره می‌کنم.
خدا وکیلی، اگر شما باشید، با شنیدن این حرف آقای ذوالنور که "اگر موسوی و کروبی را بگیریم، قهرمان می‌شوند"، چه کار می‌کنید؟ یا مثلاً وقتی می‌بینید جناب مَم‌جواد لاریجانی ـ پس از مدت زیادی که حتی دوستان خودش هم بازی‌اش نمی‌دادند ـ در زمان حضور شیران در قفس و با خالی دیدن عرصه، دو لب مبارکشان را باز و بسته کرده و افاضه فرموده‌اند که "ادبیات موسوی همان ادبیات رجوی است" ، چه حالی بهتان دست می‌دهد؟ نه، خدا وکیلی؟
شما را نمی‌دانم، ولی من وقتی این قبیل حرف‌ها را می‌شنوم، سوالاتی برایم پیش می‌آید، به شرح زیر!
ـ از خودم می‌پرسم آیا این آقایان به زبان دیگری حرف می‌زنند؟ مثلاً زبان اردو؟
 ـ می‌پرسم یعنی این حضرات متوجه نیستند چه می‌گویند؟ آیا واقعاً فکر می‌کنند عالم و آدم منتظرند تا ایشان لب‌های مبارکشان را تکان بدهند و عطرافشانی کنند؟ فکر می‌کنند ملت شهیدپرور، همه پای بیت‌الاحزان آقای ضرغامی منتظر نشسته‌اند و یا هر روز صبح اول وقت به دکه‌های روزنامه‌فروشی هجوم می‌برند تا با تحلیل‌های آنها ارشاد شوند؟
ـ آیا آقای لاریجانی ـ که یک بار خودش از قول گل‌آقای مرحوم می‌گفت و می‌خندید که " این آقای لاریجانی همه‌ی پیش‌بینی‌هایش درست از آب در می‌آید، غیر از آنهایی که غلط از آب در می‌آید!"، واقعاً فکر می‌کند مردم عقل و تجربه‌ی خودشان را به کناری نهاده‌اند و فقط اصرار دارند ببینند ایشان چه می‌فرمایند؟
ـ آیا مسعود رجوی درگواتمالا زندگی می‌کرده و پدران ما او را و موسوی را نمی‌شناسند؟ آیا ما چیزی در باره‌ی رجوی و مجاهدین خلق نمی‌دانیم؟ آیا مردم ایران کلّهم بی‌سوادند و اکابر هم نرفته‌اند؟ آیا آقای لاریجانی فکر می‌کنند ما هنوز در سنه‌ی 1288 زندگی می‌کنیم، یا فوق فوقش در سال 1375، که هم‌قطاران ایشان خاتمی را به بنی‌صدر تشبیه کردند؟
ـ یعنی آقای ذوالنور واقعاً نمی‌دانند که موسوی و کروبی همین الآن هم قهرمان این مردم هستند و برای قهرمان شدن نیازی به حماقت‌های دیگران ندارند؟
خیلی سوال‌های دیگر را هم از خودم می‌پرسم، ولی در نهایت فقط به یکی دو جواب مشخص می‌رسم. راستش من فکر می‌کنم همه‌ی این بزرگواران اتفاقاً هم اوضاع را به درستی می‌فهمند، هم به زبان فارسی حرف می‌زنند و هم ...، ولی یا گوش ملت را خیلی دراز دیده‌اند و یا خودشان را زده‌اند به آن راه! بله، همون راه! و احتمالاً به خودشان می‌گویند: از اصل افتاده‌ایم؛ از اسب که نیافتاده‌ایم؟
البته یک احتمال خطرناک دیگر هم هست که از قضا و متأسفانه با واقعیات سازگارتر است و آن هم اینکه این رفقا هم مثل رییس‌جمهور محبوبشان دچار توهم‌اند. (در باره‌ی این توهم بعداً باید مفصل صحبت کنیم.)


حالا هر کدام از این احتمالات که درست باشد، به من حق می‌دهید با شنیدن افاضات دوستان فقط بخندم و بخندم و بخندم؟

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:14 توسط طاهری |

شعر

و عشق

از یک تیره‌اند

و این دومی قرابتی هم با بلاهت دارد

کشف بزرگی نبود ولی

27 سال زمان برد

و حالا من به این می‌اندیشم

که می‌توانم در ۲۷ سال آینده دیگر بلاهت نکنم؟!

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:57 توسط طاهری |

به پسرم گفتم

اگر می‌خواهد هرچه زودتر دستش به لامپ برسد

دو قاشق باقی‌مانده‌ی غذایش را هم بخورد

یادم افتاد یک روز

پدر من هم با همین شیوه خرم کرد،

که در یک چشم به هم زدن

27 ساله شدم!

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:56 توسط طاهری |